سلام نوشتنو همیشه دوست داشتم یادمه کم سن تر که بودم حتی دست به قلم میشدم و داستانم مینوشتم اینجا هم که دل نوشته روزانم بود چه ود بزرگ میشیم چه زود عمرمون میره چه زود قبلنا یادمون میره داشتم مطالبای قبلو میخوندم خوبی زندگی اینه روزای خوب و بد میرن مامان از ماه 4اینا تشخیص داده شد سرطان داره عمل و شیمی درمانی و پرتو درمانی و.... نابود شده به تمام معنا ادمی که همیشه به ما روحیه میداد و پشتمون بود عجیب شکسته و نا امید شده خودت بهش کمک کن خدا جووونی دختر خانومی اوووووووووووووووووووووووووف که چه بزرگ شده ششیرین زبون ادم دلش قنج میره براش دوستش دارم از وجودمه باباشو ولی نه الان شاید 5ماهی هست باهاش سرسنگین و قهریم هیچ رابطه ای بینمون نیست هیچی فقط زیر یه سقف زندگی میکنیم به خاطر بچم تحمل میکنم و وجودشو نا دیده میگیرم البته امروز تو پیام کلی چیز میز بارش کردم میخواد احتمالا مث همیشه بار و بندیلشو ببنده و بره مهم نیست برام اینقدر شخصیتش بد و ضعیفه که بود و نبودش هم برام مهم نیست
برچسب:
نویسنده: مبین عباسی
تاريخ: پنجشنبه
29 دی
1401 ساعت: 20:00